می‌خواهم مملو از تنفر باشم.

تا حالا انقدر گریه نکرده بودم تو زندگیم؛ الانم دارم می‌نویسم تا گریه‌ام بند بیاد فقط؛ چون وقتی کاری می‌کنی (مثلا نوشتن) باید تمرکز کنی روش و مغزت هنگ می‌کنه و نمی‌تونه همزمان گریه هم راه بندازه! به همین خنگی!

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنی برای یکی خیلی ارزش داری و تکیه می‌کنی به همون ارزش؛ بعد که یهو می‌فهمی واقعیت چی بوده شکه میشی که چجوری تا الان که تکیه کرده بودم نخوردم زمین؟

سال‌گرد

اومدم بنویسم همیشه برای چیزهای خوب سعی می‌کنیم تاریخ حفظ کنیم و سال‌گرد بگیریم، یادم از مرگ افتاد؛ پس شاید توصیف بهتری باشه اگر بگم «همیشه سعی می‌کنیم برای خاطرات مهم تاریخ حفظ کنیم و سال‌گرد بگیریم.»

امروز هم برای من سال‌گرد یک روز مهم هست؛ روزی که خاطره‌ام یک‌سالش میشه! می‌دونم هنوز خیلی کوچولو هستش؛ ولی خب عزیزی که سن و سال نمی‌شناسه :)
بالاخره این بچه‌مون هم بزرگ میشه! ۳۶۴ روزگی‌ات مبارک!