Mean Girls

ذهنم برای فرار از قانون اول راه پیدا کرد! دیالوگ در موردشون تو ذهنم انجام میشه ولی چیزی بیرون نمیاد :))))

رسما شکنجه هست! ولی از اینش که بگذریم تجربه‌ی جالبی عه. تا حالا تو این موقعیت نبودم تو زندگیم. فکر کنم دوستانی که تا الان داشتم آدم‌های خوب و روراستی بودن که تو  ۲۷ سالگی تازه برای اولین بار دارم این چیزا رو تجربه می‌کنم.

چقدر خوشبختم من ^_^

Mean Girls

هنوز تو همین داستان هستم. امروز صبح تصمیم گرفتم یکم استایل لباس پوشیدنم رو تغییر بدم تا خودمم حس بهتری داشته باشم و با اعتماد به نفس بیش‌تری ظاهر بشم. از در آزمایش‌گاه که وارد شدم هم آزمایش‌گاهیم گفت
WOWW!
موهات رو کوتاه کردی؟؟ کت‌ات رو دوست دارم! و برای ۲۰ ثانیه داشت همین‌جوری من رو نگاه می‌کرد :))))))

خلاصه که شخصیت بدبخت تو دبیرستان آمریکایی‌ها داره اپیزودهای تغییرش رو می‌گذرونه :))))

Mean Girls

از این فیلم‌های دبیرستانی آمریکایی! همیشه دیده بودم قبلا ولی فکر نمی‌کردم یه روزی خودم توشون بازی کنم. برام دور از واقعیت بود که آدم‌ها انقدر بتونن بدجنس باشن و یا همدیگر رو در نظر نگیرن ولی خب به نظر میاد وجود داره و من الان تو یکی‌شون دارم سر می‌کنم...

گاهی احساس تنهایی می‌کنم و البته بیش‌تر اوقات فکر می‌کنم شاید خودم این مدل زندگی رو سر خودم آوردم و نباید ربطش بدم به کسی یا چیزی...
گاهی هم خب این حس رو ایگنور می‌کنم و تبدیل میشم به آدم پرکاری که همیشه از خودم انتظار داشتم. خوشحال می‌شم اگر می‌تونستم بیش‌تر کنترلش کنم. واسه‌ی همین می‌خوام یه سری قانون برای خودم تعیین کنم و اگر داشتم زیادی برای خودم غصه می‌خوردم با این قانون‌ها خودم رو از غصه خوردن نجات بدم.

قانون اول: ملکه‌ی قرمز! حق نداری شروع‌کننده‌ی بحث در مورد «اون‌ها» باشی.

بعضی وقت‌ها ازم سوال میشه و نمی‌تونم کاری در موردش بکنم ولی قانون اول میگه من نباید بحث در موردشون رو پیش بکشم! ببینیم قانون اول چطور پیش میره :)