هر وقت بهم می‌گفتند مظلوم نباش انقدر! از حق خودت دفاع کن! با خودم می‌گفتم خب هنوز بچه‌ام! یکی باید از حق من دفاع کنه...
ته ذهنم این بود که بزرگ که بشم حق خودم رو می‌گیرم و دیگه کسی بهم نمی‌گه مظلوم؛

دیروز دوباره حس کردم همون «خود مظلومم» برگشت؛ ازش خوشم نمی‌آد و خیلی وقت بود باهاش مقابله می‌کردم. ولی دیروز برگشته بود و با اومدنش بغض سنگینی رو به من می‌داد.

عصبانی

با سلام؛

مردم عزیز! زندگی بقیه و بعضا فرزندان‌تان هم به شما ربطی ندارد.

باتشکر و احترام

 

عصبانی از حقیقت پشت نقاب

آدم‌های فراموش‌کار رو مسخره نکنید. ذهن و روح اون‌ها خیلی بیش‌تر از بقیه رنج دیدند، تا تبدیل شدند به انسان‌هایی که الان هستند.

دیروز کلا یادم رفت تعطیل رسمی هست؛ طبق معمول هم رفتم دانشگاه؛ جز خلوتی خیابون‌ها و بسته بودن چندتا از درهای دانشگاه تغییر دیگه‌ای ندیدم. نه اطرافم، نه تو زندگی روزانه‌ام

چایی‌ام سرد شده! می‌شود آن را عوض کنم؟

داستان زندگی همه ما رو دور یک لیوان نوشته‌اند! گردان؛ کثیف و عادی.

در فاصله خوردن یک لیوان چای است که زندگی ما نیز به پایان می‌رسد؛‌ اولش داغ است و باید صبر کنیم کمی سرد و قابل خوردن شود؛‌ بعد از آن لحظات دل‌پذیری را می‌توان با خوردن چای تجربه کرد و تهش هم تلخ و سرد؛ و تمام. زندگی تمام شد.
همه دور لیوان آشکار شد و چیز دیگری نیست که بخوایم با چای خوردن کشف‌اش کنیم.