با یه درد عجیبی از خواب بیدار شدم، اولش فکر کردم اوکی، صبح زود پاشدی طبیعیه.. یکم تو تخت بمونی خوب میشی. یکم تو تخت موندنم شد ۲ ساعت، به زور گفتم پاشو بابا! خودتو جمع کن! تو این‌جوری نمیشی که پاشو ببینم کلی کار داریم

رفتم قهوه درست کردم، یکم سمنو از عید نوروز تو یخچال مونده بود، درش رو باز کردم دیدم کپک زده ولی دلم نیومد بندازمش بیرون. کپک‌های روش رو جدا کردم و بقیه‌اش رو خوردم
یک نون بربری از فریزر درآوردم، حوصله نداشتم بذارم یخش آب بشه، همین‌جوری انداختم تو توستر و قبل از این‌که آماده خوردن بشه درآوردمش... یکم کره و عسل زدم و گفتم اوکی! اینم صبونه محبوب‌ات! بریم بخوریمش و روزمون رو شروع کنیم

دیدم هنوز حالم بده، به خودم اجازه دادم صبونه رو جلو تلویزیون بخورم شاید بعد یک قسمت سریال حالم بهتر بشه... حالا صبونه تموم شده، قهوه دومم رو هم تقریبا تموم کردم
بدنم درد می‌کنه و مغزم برای خودش بین یه سری مکالمه می‌چرخه... کاش می‌دونستم دقیقا چش هست... می‌دونم از کجا این‌طوری شد ولی هنوز نمی‌تونم بگم چرا
گفتم با خودم شاید بهتر باشه زنگ بزنم به تراپیستم ولی مشکل اینه که نمی‌دونم چی بگم!! کاش می‌تونستم به حرف دربیارمشون

فردا کلاس دارم و فقط امیدوارم تا ظهر بتونم خودم رو جمع و جور کنم